تبليغاتX
سايه سكوت
 

پائیز به انتهای راه رسیده است ، به همون زیبائی، با همون آرامش و با یقین به باز آمدنش.

 

من ، هنوز مست و سرشار از این همه رنگ، این همه زیبائی ، این همه اشک ، به این

 

میاندیشم که:

 

 امسال را در کنار دوستانی خوب ، ساده  و بی آلایش بسر بردم، پائیز را

 

 تجربه کردم و به همین روال، زمستان را نیز خواهم دید. برف و سرما را با گرمای محبتی

 

 که از شما میگیرم در خواهم آمیخت و در کنارتان به انتظار بهار مینشینم.

 

یلدایتان، شبهایتان، روزهایتان و دلتان خوش باد.........

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 23:3  توسط سايه | 

دیروز قبل از اینکه برم دنبال کارام، یه تغییر مسیر کوچک دادم و رفتم متروی دروازه دولت.

از مسئول کنترل بلیط پرسیدم: شما دیروز عصر شیفت داشنید؟ با بی توجهی گفت: چطور؟

گفتم: میخواستم بدونم اون بنده خدائی که اینجا زمین خورد، سکته کرده بود.....

حرفمو  برید و گفت : خدا بیامرزه ، تا ساعت 9.5شب که پزشکی قانونی گواهی فوت رو نوشت

اینجا رو زمین بود!!!!

باقی حرفاشو نشنیدم، یه چیزی تو سینه ام پیچید ، میخواستم همه جا تاریک باشه که

من چیزیرو نبینم، و فقط به اون مرد فکر کنم که نمیخواستم باور کنم که  امروز کنار خوانواده اش

نیست.

و بی این فکر میکردم که بستگان او چه حس بدی دارند، که عزیزشان دور از اونها ،و بدون اینکه

حتا موقع رفتن بتونن دستشو لمس کنن یا با نگاه با او خداحافظی کنند، از این دنیا رفته!!!!

از این دنیای  هنوز سرشار از بی عدالتی.


......و آنسوی این دنیا، برای کمک به یک گربه یا قناری، هلیکوپتری هست و اینجا..!!!!!



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 11:19  توسط سايه | 


نمیدونم ، قرار هم نیست که بدونم، اصلاً مهم نیست که بدونم....اینکه این چه حسیه؟!

 

خشمگینم؟ مایوسم یا غمگینم؟ عصبیم یا ...........؟

 

تنها چیزی که ازش مطمعنم، اینه که پر از سوالم. سرشار از چرا ها؟؟؟

 

امروز توی ایستگاه متروی دروازه دولت، یهو صدائی شنیدم، صدای فرو افتادن جسمی

 

همراه با آوای برخورد چیزی مثل فلز یا شیشه ای بزمین، که نشکست!

 

سرم رو که بلند کردم ، کنار نقش  بزرگی که روی دیوار کار شده، هیکل مردی رو

 

دیدم که  رو زمین افتاده و یه کیسه پارچه ای که وسایلش توش بود ، و اون صدای

 

 فلز وار هم،گویا، چند قدم جلوتر.  یکی دو نفر تندی رسیدن بهش و چون به روی

 

شکم افتاده بود ، به پشت خوابوندنش. یه بسته قرص از دستش یا جیبش افتاده بود

 

که یه مرد جوان  یکیشو در آوردو خواست بزاره زیر زبونش که نمیتونست دهانشو باز

 

کنه! دسته کلیدشو درآوردو لای دندوناشو باز کردو........

 

مردک جوان توی کیوسک بلیط فروشی، کارو بارشو ول کرده بود و تا کمر از دریچه

 

اومده بود بیرون و به ماجرا خیره شده بود. سرش داد زدم: چرا به اورژانس زنگ

 

نمیزنی؟ داد زد: آقای زمانی اورژانسو بگیر!

 

مرد بیمار داشت آروم آروم به خودش میومد و من هنوز عصبانیم! از دست خدا شاید!

 

که چرا انسانها باید گاهی با چونین مسائلی دست بگریبان باشه؟ تو رو خدا نگین حالا

 

شانس آورده یه جائی دچار حمله قلبی شده که دیگران  تونستن به دادش برسن!

 

چرا باید یه نفر سالم سالم ، یکی اینجوری دچار گرفتاری باشه؟ چرا باید تعداد همین

 

افراد توی کانادا یک سی ام ایران باشه؟ چرا باید تو ایران وقتی قطار مترو متوقف میشه

 

مردمی که میخوان سوار بشن مثل دیوار وامیستن جلوی در قطار و اجازه نمیدن کسی

 

راحت پیاده بشه؟ (یکی از دوستم میگفت:آخه سازمان مترو این شعار رو روی سر در

 

 ورودی قطارها نوشته و ملت ایران  چون سربزیرن و پائینو نگاه میکنن، نمیبیننش!)

 

یعنی این که سلامت، ثروت،بلا ،  فرهنگ و....خیلی چیزا مساوی تقسیم نشده ، علتش

 

چیه؟ بی عدالتیه......این از اون بالا بالا ها سرچشمه میگیره    

 

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 0:37  توسط سايه | 


گوش دادن و ...نشنیدن را نیز به اون شعار بالای وبلاگم بیافزایم!؟

گاهی فکر میکنم، نه ...حس میکنم ، که خسته ام از مبارزه برای اینکه فریاد بزنم، مبارزه کنم برای بدست آوردن

چیزی، هرچند مهم یا عزیز!

.......از زبان فروغ برایش خواندم:


.....من وتو

همه میدانند......همه میدانند که من و تو از آن روزنه سرد عبوس باغ را دیدیم

و از آن شاخه بازیگر دور از دست سیب را چیدیم

همه میترسند، همه میترسند، اما من و تو

به چراغ و آب و آئینه پیوستیم و نترسیدیم !

---------------------------------------------------------------------------------
.............اما ترسید، نمیدونم شاید اصلاً باغ رو هم ندید !؟

.............نکنه شاید با من نبود.......من تصویرش را با خود دارم و او


آنسوی آئینه ایستاد و ترسید و نیامد !؟

چه باک؟ من میروم، تنها اما، با سبدی کوچک ، مملو از خاطره

میشینم زیر درخت ، کنار آب زلال ، و به خاطره های بازیگوش خیره میشم!

کمی بیش راه در پیش نیست، به فردا میرسم......فردائی پر از آئینه !









+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 11:5  توسط سايه | 

 

......وه چه شبهای سحر سوخته ، من

 

                                                       خسته

 

در بی پیکر ویرانه هر خاطره را کز تو در آن

 

                            یادگاری به نشان داشته ام    

 

                                                        کوفته ام

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 10:48  توسط سايه | 


برای چیست که ؟


بوسه ها در این شهر به هدر میروند


آغوشها بیهوده امروز را به فردا میدوزند


دستهای لمس هرز میروند


. ....................گرانی لبخند بیداد میکند.

----------------------------------------------------------------------------------

دستانش کوچک اند

و قلمش کوچکتر !

اینهمه رنگ را از کجا؟

که این شهر را چهره ای تازه ببخشد!

نقاش کوچک..... چهار پایه ای را .......کشان کشان کنار پنجره میآورد

که بر چهره ماه لبخندی بکشد،


این شاید.....آسانتر از آن باشد که شادمانی را، ارغوانی را ، به این شهر

هدیه کنی!

-------------------------------------------------------------------------------------------------

در خیابان گاندی، فروشگاهی با دادو فریاد ، انواع " پولیور*" را در رنگهای مختلف به

مردم عرضه میکند.


نازنین و مهدخت میخندند.


*-- Pullover


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 7:8  توسط سايه | 


آفتاب تنبل پائیز

در تلاش برای گذر از نگهبان توری پنجره ام، نیز

توانش نیست.

سراسر خانه ام ، گوئی ، به خون ارغوانی خورشید

                                                      رنگین است !


+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 17:30  توسط سايه | 
 

 

 ........ با آوای باران  برمیخیزم از خواب

نیم روشن سحرگاهی

 بگشای   پنجره را    ....!

هماغوشی نسیم با خیسی دانه های باران

و این چه ضرباهنگی ست  که با  ریشه های من سخن  میگوید !؟

....................از این سو میشنوم:



Je t'aime mi amoré menebêff fie
Ene le arabylyla to much

... و چونین آغاز میشود ...امروزم 

  

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 9:52  توسط سايه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
حرف زدن و چيزي نگفتن.....اين را بايد تغيير داد...همه با هم!

نوشته های پیشین
تیر 1388
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
پیوندها
راز شمع (علا) .......... آنیموس
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
Quelltext: Freeware