تبليغاتX
سايه سكوت
 

امروز به کشف بزرگی نائل آمدم

 

وقتی بارون میاد مردم اخم میکنند!

 

داشتم میومدم خونه، اولین باران درست حسابی امسال،

 

 حس خوبی بود تنفس پاک غروب، ........

 

.......اما به استثنای یه دختر جوان، هر کسی از روبرویم

 

 میامد پیشانی و چهره و ابرو در هم کشیده بود!!!!

 

حیرانم که لبخنداشونو برای کدامین روز مبادا

 

 ذخیره میکنند؟

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 22:57  توسط سايه | 


کنار کفش خود ایستادن ، یه اصطلاح فرانسویه، آلمانیهای هم مرز با فرانسه هم(آلزاس) از این جمله استفاده

میکنن. معنی اش اینه که تو در کنار واقعیت راه میری، چشمات بازه ولی ذهنت بازده نداره و............. کلی

میتونم توضیح بدم اما آسان تعریفش اینه: من....اینروزا !

زندگی رو میبینم که از کنار من، بدون اثر گذاشتن بر من، میگذره.

من ثابتم و دنیا با سرعت بسیار زیاد داره به حرکتش ادامه میده.

ضرباهنگ یکنواخت صبح ، ظهر ، شب ، بیدار شدن ، روزمره، (روتین) خوابیدن و فردا بازم تکرار همین.

تازه در کنار این پدیده یه جیزای دیگه هم حس میکنم، از درون سردمه، بی حوصله ام، دلم میخواد فقط فیلم

نگاه کنم( که توش دیگران زندگی کنن، من از هر حرکتی خسته ام) و ....دیگه فعلاً یادم نیست.

این باید پریود روحی باشه ........ یا یائسه گی ذهنی !

اون کسی هم که قراره من سایه ش باشم  حس نمیکنم، نمیشناسم، گویا-.


این منم .........حیران ایستاده در کنار کفشهایم..........!



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 14:34  توسط سايه | 

 

این پست رو از جائی،کسی دزدیدم،یه جورائی با اجازه خودش!

 

که با یه دختر هنرمند مجسمه ساز آلمانی گپ میزده و

 

جمله سبز رنگ از زبان "مایکه گرف" هنرمنده و باقیش

 

فریاد اندیشه نویسنده ایست که مورد سرقت من قرار گرفته

 

*     *     *

چوب فرقش با فلز یا خمیر اینه که هنرمند اجازه اشتباه نداره!

 

یه ضربه نابجا، یه خراش با فشار بیش یا کم، میتونه نتیجه کار رو

 

 تغییر بده یا از بین ببره!

 

و امروز به این نتیجه رسیده ام که

 

زندگی ما انسانها هم کم به این حکم بستگی ندارد !

 

در خصوص ارتباط های انسانی ، اگر با هنرمندی، دقت و توانائی پیش نری،

 

آخر کار یه انبار چوب بدرد نخور داری با تراش های بی نظم

 

که شاید تنها بدرد زمستان سال آینده بخوره و گرم کردن شومینه!

 

حواسمون جمع باشه!!!!!! انسانها از چوب هم ظریف ترند

 

.....آروم و با احتیاط.....نکنه یه وقت   ...............!!!!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 8:45  توسط سايه | 

 

 

 

توی فیلم فراموش نشدنی " 21 گرم" یه صحنه بسیار زیبا هست

 

، جائی که "نائومی واتس" در خونه ش با "شون پن"  خداحافظی میکنه

 

 و  از اون میشنوه که:

 

من از شما خوشم میاد  !!!!

 

صحنه بعد  ..........  " نائومی واتس" : تو نمیتونی به یه زن که

 

 شوهر و دوتا دخترشو از دست داده همینجوری بگی:

 

 من از تو خوشم میاد، نمیشه!!

 

*           *            *

امروز دارم فیلم " نه زندگی" رو میبینم ، توی اپیزود دومش ،

 

 جائی که زن آبستن توی سوپر مارکت به دوست پسر سابقش

 

 بر میخور ه و میگه:

 

تو نمیتونی یهو جلوی من ظاهر بشی ، بعد 100 سال ،

 

 و بگی دوستت دارم، انگار که هیچی عوض نشده!

 

*           *            *                          

وقتی بعد از 20 سال برمیگردی، نمیتونی همینجوری بری

 

 در خونه کسی که دوست داشتی و بخوای که بشنوه که تو دوستش داری!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 10:33  توسط سايه | 

دقت کردید که موقع خریدن شمع حالا همه به بوی اون توجه میکنن؟

 

 وانیل، توت فرنگی، سیب یا هلو؟!  دیگه شعله شمع مهم نیست!

 

 آنچه که ماهیت وجودی و نمادین شمع  بود  در درجه چندم قرار گرفته.

 

امروزه شمعها بدون دود و اشکن!!!!!!

 

دلم میخواد یه ژاکت ضخیم بپوشم با آستینهای بلند

 

  که بکشمشون تا روی انگشتام، زانوهامو بغل کنم

 

 وگرمی فنجان قهوه رو  بین دستام حس کنم.

 

هر ازگاهی با یه فوت کوچولو خط راست ومستقیم دود عود

 

 رو به رقصی کوتاه مجبور میکنم.

 

کاسکو اینروزا یاد گرفته بادام زمینی و گردو رو از بین

 

 لبام بگیره.....صدای ماچ رو هم از خودش در میاره، تخم جن چموش!

 

مگه ریختن اشک از دیدگاه زیست شناسی، آدمو گرم میکنه؟

 

 پس چرا من این اوائل فصل سرما هی دلم میخواد گریه کنم؟

 

بوی فنجان خالی قهوه منو دیوونه میکنه!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 3:2  توسط سايه | 

 

وحتا یک کلمه هم نگفت....

 

این جمله اشاره ایست به سکوت و تحمل عیسی مسیح ،

 

 هنگامی که صلیب سنگین را بر دوش داشت و از جلجتا بالا میرفت.

 

ونماد انسان است که در هنگام بدوش کشیدن بار زندگی ،

 

 ساکت ، تحمل میکند و پیش میرود.

 

و عنوان رمان بسیار زیبائی از "هاینریش بل".

 

رمانی که بی شک تاثیر میگذارد، بر من، بر تو ، بر زن و بر مرد!

 

بزرگترین ویژگیش این است که از دو دیدگاه متفاوت برشی از

 

زندگی را برابر چشمان تو قرار میدهد، گاهی از دیدگاه یک زن

 

و گاهی از چشم یک مرد! این پدیده ایست که پختگی و توانائی

 

"بل" را در کاوش ذهنیت مرد و زن از یکسو و توانائی بیان آن

 

را از سوئی دیگر، نشان میدهد.

 

آنیما و آنیموس ، ئینگ و یانگ را در تقریباً همه اسطوره ها و

 

فرهنگ  های جهان میتوان یافت و این داستان "بل" گواهیست

 

بر این که در وجود هر مرد میتواند زنی و فرای ظاهر هر زن

 

میتوان مردی را دید، اگر جز این بود ، یک مرد نمیتوانست

 

 به این زیبائی حس ، غریزه و دیدگاه یک زن را بازگو کند!

 

چون احتمال میدم که بعضی از شما مایل شده باشید که این

 

رمان رو بخونید اصلاً از داستانش چیزی نمیگم، ولی فقط میگم

 

که خوندنش یه تجربه تازه س.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 22:36  توسط سايه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
حرف زدن و چيزي نگفتن.....اين را بايد تغيير داد...همه با هم!

نوشته های پیشین
تیر 1388
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
پیوندها
راز شمع (علا) .......... آنیموس
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
Quelltext: Freeware