![]() |
![]() |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 9:50 توسط سايه |
|
|
پري كوچك غمگين شعر فارسي، ميگفت،جائي: ميان پنجره و ديدن هميشه فاصله ايست.........چرا نگاه نكردن؟ شنيدم اين تكه از شعر فروغ را، با صداي خودش و انديشيدم كه چرا؟ حال كه كسي هست كه به ما نشان دهد نكته در كجاست، چرا مارا دريغ از حركتي؟ اين ديدن را، اين دگرگونه ديدن را پس چه زمان آموختنمان بايد؟ و انديشيدم: كاش با برو بچه هاي خوب مثل آتنا،محمد، دختر لك لك، سمانه،بيتا،قوي تنها، شنتيا،م ،آمنه،الهام و خيليهاي ديگه كه همينجا توي شبكه جهاني ، توي وبلاگ بازي باهاشون آشنا شدم، پا نميشيم يه روز دست جمعي چند شاخه گل ، مقداري شيريني بگيريمو بريم يه خانه سالمندان،يا اگه تو تهران خونه كودكان بي سرپرست هست، يا بخش ويژه سرطان كودكان يا هر جا كه شما به فكرتون ميرسه .................................بريم با لبخند پيششون بشينيم، بدون اينكه حالشونو بپرسيم(چون ميدونيم كه خوب نيستن!) و بزاريم بدونن كه ....اونهام هنوز هستن و مهمن! و يقين دارم اگه سهراب اينو ببينه فرياد ميزنه كه: ديدين گفتم كه ميشه چشمها رو شست، ميشه جوري ديگه ديد!!!!!!!!؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 23:52 توسط سايه |
|
|
كاپوچينو با طعم شور اشك با يه تيكه كيك بغض همينه كه نميتونم آب دهانمو راحت قورت بدم !!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 2:28 توسط سايه |
|
|
دست كوچولوي يه بچه رو ديدين وقتي خوابه ، تپل، بيگناه و بي ريا ! گاهي توي خواب دستاشون تكون ميخوره ، انگشتاشون با آدم بزرگها فرق ميكنه، شكلشون، تركيبشون و.......بوي دستشون! بيائيد هرازگاهي دستشونو بگيريم، چه خواب باشن چه بيدار، نوازششون كنيم، بوشون كنيم.....ببوسيمشون. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 12:28 توسط سايه |
|
|
كي ميگه كه كار ما نيست شناسائي راز گلسرخ؟؟؟؟ مگه ما به بقيه پيشنهاد هاش گوش داديم؟ مگه ما بين نيلوفر و قرن پيوند زديم؟ مگه چشمامونو شستيم كه جور ديگه ببينيم؟ اتفاقاً خيلي هم به راز گلسرخ كار داريم....بايد بهش پي ببريم بعد بريم براي نيلوفر و شقايق تعريفش كنيم كه او نها پشت سر گلسرخ بدوبيراه بگن و بشينن به زاغچه سر مزرعه بخندن و با لحجه بره ره اي زن زيبائي رو كه توي آب خم شده كه زيبائي دو برابر بشه مسخره كنن! راستي ما كجاي كاريم؟؟؟؟؟ آب واقعاً گل آلوده شده! |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 13:7 توسط سايه |
|
|
در كشاكش خواستن و بي حوصلگي،آنجا كه هوس ماندن بازي را به خواب ميبازد ،در پيچ وخم پرشيب انديشه ام به جستجوي مچاله ورقي ميگشتم ....كه ناگاه سايه "فروغ" در آستانه در ظاهر شد، چشمانش خيس بود و گود...آرام تكه كاغذي بدستم داد و گفت:اين براي تو و مسعود،بهنود را ميگويم! مي توان تنها به كشف پاسخي بيهوده دل خوش ساخت و من هنوز به نگاهم به شمع نيمسوخته ايست كه سايه كاكتوس كوچيكم را چون هيولائي بر سقف نقاشي ميكند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 0:53 توسط سايه |
|
|
ميپرسه: چرا بخاطرش مبارزه نكردي؟ زن دوست داره كه براش بجنگي! ميگم: با كي؟ با چه كسي بايد ميجنگيدم؟ توي ميدان من بودم و او...... اون با عاشق شدن ميجنگيد و من با تجربه هاي تلخ او و باورهاي كج! من پيروزم كه از اين ميان عشق نصيبم شد و سبدي پر از يادواره! نگاهم ميكنه...بگي نگي چشماش نمناكه. سكوت ميكنه......گونه هاش سرخ ميشه و.....عقربه هاي ساعت بازي رو به تپشهاي قلبش ميبازند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 11:27 توسط سايه |
|
|
كاش ميدونستم چطور ميشه عكس آپلود كرد!
نميخوام بگم ميشد گذشتن شب رو از رو سر ثانيه ها نشون داد ، ولي ميتونستم يه نيمكت رو توي مه نشون بدم كه براي دو نفر جاي خالي داره......... و يه دختر بچه كه بزرگترين آرزوش اينه كه يه انار رو با دستاي كوچيكش بطرف آسمون دراز كنه! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 0:51 توسط سايه |
|
|
به بزرگ جاودان مرد شعر و ادب پارسي ميانديشيدم....تمام روز، گوئي صدايش را ميشنيدم كه ميگفت:
بجستجوي تو بر درگاه كوه ميگريم در آستانه دريا و علف بجستجوي تو در معبر بادها ميگريم در چهارراه فصول در چهارچوب شكسته پنجرهاي كه آسمان ابرآلوده را قابي كهنه ميگيرد بانتظار تصوير تو اين دفتر خالي تا چند، تا چند ورق خواهد خورد جريان باد را پذيرفتن و عشق را كه خواهر مرگ است وجاودانگي رازش را با تو در ميان نهاد پس به هيئت گنجي درآمدي بايسته و آز انگيز گنجي از آن دست كه تملك خاك را و دياران را از اينسان دلپذير كرده است نامت سپيده دمي ست كه بر پيشاني آسمان ميگذرد متبرك باد نام تو ......و ما همچنان دوره ميكنيم شب را روز را هنوز را .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 19:8 توسط سايه |
|
|
ايستادمو دارم مات و مبحوت تماشا ميكنم كه واژه ها چگونه از ذهن سردم ميگريزن! از دهان شون بخار بيرون مياد...
زبان نيز خواب است گوئي............ و چشم در جستجوي آئينه.....كه حضور خويشتن را باور كند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 7:52 توسط سايه |
|
|
Fragile
رو ميشنيدم ، صداي استينگ رو و متن كارهاشو دوست دارم. به فكر فرو رفتم. آره درست ميگه، ما خيلي شكننده هستيم واين اصلاً مارو وادار نميكنه كه كمي احتياط كنيم، ميزنيم ميشكنيم و له ميكنيم همه چي رو، احساس ديگران رو .....بقول آلمانيها: مثل فيل توي چيني فروشي! كاش ميشد گاهي بجاي تند دويدن براي رسيدن به سريال :بره ره يا نرگس، به اون مردي كه چند متري ساندويچ فروشي وايساده و با حسرت مرغهاي در حال بريان شدن رو نگاه ميكنه.... ...يا دختركي كه دست مادر خستشو ميكشه و تو ويترين نوشت افزار فروشي يه خودنويس رو به او نشون ميده(مادر دست دخترشو بتندي كشيد و به راهش ادامه داد) نظري بياندازيم........ كاش ميشد امروز تولد يه نويسنده يا شاعر بيست سال ديگه رو نجات ميداديم، اون مرد از پس گرسنگيش يه جوري بر مياد! .....و باران فردا زنگارهاي روح مارا خواهد شست!؟ Tomorrow's rain will wash the stains awayBut something in our minds will always stayPerhaps this final act was meant
To clinch a lifetime's argument |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 23:53 توسط سايه |
|
|
ديشب با هق هق ميگفت : فرق توبا ديگران اينه كه مثلا بمن نميگي گريه نكن! نميدانست كه گريه كردن چه موهبتيه.... بهش نگفتم كه من مدتهاست كه يه دل سير گريه نكردم، نميشه آخه... تو فيلم "آبي" ژوليت بينوش توي استخر گريه ميكرد. گاهي به هر دليلي ديگران نبايد گريه كردنتو ببينن، نه بخاطر شرم يا چيزي شبيه بآن....نه گاهي گريه هم بايد مال خودت باشه، كاملا خصوصي يا " آنديويدوئل" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 19:1 توسط سايه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
حرف زدن و چيزي نگفتن.....اين را بايد تغيير داد...همه با هم!
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
| پیوندها |
|
راز شمع (علا) .......... آنیموس |
|
RSS
|